روزهای ستایش و امیر در چین و ماچین

h+ome | D+esign | p+rofile

سلام دوستان 

ما خوبیم زندگی‌ همچنان داره مثل گذشته می‌گذره هیچ اتفاق خاصی‌ نیفتاده ستایش همچنان سرش شلوغ این مدت هم که به مناسبت جشن هالوین همش این ور اون ور دعوت میشودیم همه چی‌ خوب هستش ما  هم اوکی هستیم فقط می‌خوام بگم یه مدت طولانی نیستم نمیدونم چرا ولی‌ اصلا حس نوشتن ندارم  شاید از خستگیه زیاد نمیدونم چی‌ بگم دلم برای اینجا و دوستان خوبم تنگ میشه شاید خیلی‌ زود اومدم و دوباره مثل گذشته نوشتم شایدم خیلی‌ دیر برگردم 

یکتای عزیزم شرمند نشد بیام و تو وبلاگ خودت رهنمأیت کنم دوستم  عزیزم گفته بودی اگه یکی‌ بخواد بیاد یکی‌ ۲سال چین زندگی‌ کنه شرایط کار چگونه هستش عزیزم به نظر من و از امیر هم سوال کردم میگه بگو یکی‌ دو سال طول می‌کشه که کارش راه بیفته و بتونه در آمد خوب داشته باشه و باید سرمایه گذاری داشته باشه اینجا نیروی کار زیاد اگه سرمایه گذاری نکنی‌ محاله بهت اقامت بدن تازه اقامت دائم به هیچ کس نمیدان و هر سال باید تمدید بشه.

عزیزم واسه کره نمیدونم بعدش چون شرکت امیر خیلی‌ قدیمیه در آمدش خیلی‌ خوبه ما که خیلی‌ راضی‌ هستیم نه گلم اون سایت برای امیر نیستش‌ اگه خوب مطالبش رو خونده باشی‌ این آقا نوشته از کوانجو هستن  عزیزم سایتی که معرفی‌ کرده بودم همون سایتی که خودت آدرسشو گذاشته بودی 

رمز پست پایین رو به رمز پست‌های گذشته برمیگردونم 

خداحافظ 

تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1392سـاعت 13:6 نويسنده setayesh|

سلام

میدونین چیه من اگه نسبت به جایی یا کسی‌ احساس مسئولیت نکنم یا دوستش نداشته باشم  فراموشش می‌کنم و دیگه طرفش نمیرم اما اینجا جایی که اگه مدت‌ها طرفش نیام بازم فراموشش نمیکنم و دوستش دارم و اگه هر وقت فرصت داشته باشم میام و از خودم خبر میدم اینجا دوستانی دارم که واقعا برام عزیزن با اینکه من هیچ وقت نظری برای هیچکدومشون نمیزارم اما اونا بدون هیچ چشم داشتی‌ جویای حالم هستن و هر از چند گهی حالمو می‌پرسن و نگرانم میشن عشق و عشق و عشق و عشق برای همه شما دوستان خوبمI Love You

یادتونه عکس میز کارمو گذاشتم کلی‌ باهاش پز دادم من اینجا کار می‌کنم و شما چقد بم تبریک گفتین اما اون میز فقط ۲ هفته مال من بود بعدش اگه یادتون باشه برگشتم ایران و بعدش هم یونی بعدش از همه مهمتر تفریحات عزیزم که هیچ جور ازشون نمیگذرم هاهاها دیشب به امیر گفتم کارم و بم برگردون قبول نکرد گفت تو کاری نیستی‌ هر بار کار دادم کارتو خودم انجام دادم بده یه مدت هم ولش کردی هر چی‌ گل و کادو برات گرفتم که تشویقت کنم نشد که نشد اگه هم میخوای بیای شرکت بیا کنار میز من یه میز هم به تو میدم تو هم ریاست کن اصلا بیا رئیس خودم شو همش سفارش قهوه بده برات بیارم ههههه 

دیروز با امیر یه سفر کاری داشتیم که باید صبح زود می‌رفتیم امیر گفت اصلا حوصله رانندگی‌ نداره دیگه یه ماشین گرفتیم صبح ساعت ۶ اومد دنبالمون از خواب نازم هر جوری بود بیدار شدم شبش وسألمونو بسته بودیم البته بگم قرار نبود بمونیم میخواستیم کارمون تموم شد برگردیم دیگه رفتیم پایین به امیر گفتم تو جلو بشین می‌خوام بخوابم قبول نکرد اومد کنار من نشست منم کله نازنینمو گذاشتم بغل عشقم شیشه ماشینو زدم پایین پاهامو از از اونجا رد کردم بیرون هوا بخورن اوه ولی‌ به قدری سرد بود که نگو دیگه من خوابیدم نزدیکی مقصد بودیم بیدار شدم امیر هم خواب بود من بلند شدم اونم بیدار شد با خودمون تنقلات میوه برده بودیم دیگه یه کاسه آوردم کلی‌ میوه پوست گرفتمو خورد کردم خلاصه یه سالاد میوه واسه راننده درست کردم دادم خورد منم نشستم به میوه خوردن امیر هم عادتشه از خواب بیدار شه هیچی‌ نمی‌خوره تا یه ساعت بگذره معدش باز شه هاهاهاها  منم یه تیکه سیب گذاشتم دهنم نصفش بیرون بود رفتم نزدیک‌ش با اشاره گفتم بخور که امیر هم همچین چیزایی محال رد کنه هاهاهاها خورد بازم می‌خواست تازه با دست هم قبول نمیکرد منم یه تیکه نارنگی گذشتم دهانم نصفش بیرون بود آقا این امیر با یه حرکت همشو چپوند دهانش یعنی‌ از خنده روده بر شدم 

خلاصه رسیدیم به محل مورد نظر کارمون یه ۲ ساعتی وقت برد خدا رو شکر با همون ماشین بدون هیچ تاخیری را افتادیم به طرف شانگهای بعدش هم سر راه رفتیم kfc بخوریم که جا پارک نبود ما تو ماشین منتظر شدیم امیر رفت واسمون ناهار بگیر ۳۰ مین شد برنگشت بش زنگیدم گفت تو صفّ بود داره نوبتش میشه راننده رو فرستادم بره کمکش دیگه اومدن مثل همیشه واسه من مرغ کنتاکی با سالاد زورت و یه همبرگر البته نتونستم همش و بخورم نصف همبرگر موند امیر به راننده خواست بده گفتم اه این کارا چی‌ خودش ۴ تا خورده نمی‌خوره ولی‌ تا امیر بش گفت فورا گفت بده   ۳ صوت  خوردش دیگه من مرده بودم از خنده آخه بی‌چاره خیلی‌ لاغر بود به قیافش نمی‌خورد تازه کلی‌ هم سیب زمینی‌ داشتیم دادیم بش اونا رم خورد اینقد لاغر بود که من یه چی‌ میگم شما یه چی‌ میشنوین اسکلت امیر میگفت به قیافش نگا نکن این لاغرا بیشتر از چاقا میخورن

تو راه تخمه چینی‌ هم خردیدیم با بستنی با این تخمه‌ها پشت ماشین یه آشوبی به پا کردیم که نگو  بی‌چاره راننده بیشتر حواسش به ما بود ما هم تو اون یه وجب جا از سرو کول هم بالا می‌رفتیم همش تخمه بود فوت میکردیم به طرف هم یه بارم من دهنه پر از آبمو خالی‌ کردم تو صورت امیر خلاصه اصلا نفهمیدیم چطوری رسیدیم شانگهای هاهاهاها ولی‌ در کًل خیلی‌ حال داد 

چند روز پیش بارون می‌اومد اونم چه بارونی‌ منم وقتی‌ بارون میاد خیلی‌ دوست دارم زیر بارون رانندگی‌ کنم یه آهنگ ملایم گذشته بودم واسه خودم دور میزدم احساس کردم یکی‌ گفت ستایش از آینه نگاه کردم دیدم علی‌ آقاس اینجا یه رستوران شیرازی هستش که صاحب این رستوران خیلی‌ به من لطف دارن فورا براش بوق زدم دنده عقب اومدم پیشش کلی‌ ازم گلگی کرد که چرا نمیرم پیشش چرا ازم بی‌ خبره گفت چند بار حالم و از امیر پرسیده پریشب مهمون داشتیم به درخواست من رفتیم رستوران شیراز بعد مدت‌ها خیلی‌ خوش گذشت مهمونامون خیلی‌ راضی‌ بودم کلی‌ تعریف کردن  چند تا از دوستان ایرانی‌ دانشگاه هم بودن بعد صرف شام اومدن با هم بودیم حرف میزدیم و می‌خندیدیم خیلی‌ خوب بودش 

یه شب هم با دوستامون رفتیم یه رستوران عربی‌ یه رقاص بود اونجا اصرار داشت باش برقصم اکثراً مشتریا میرفتن و باهاش میرقصیدن اون شب چون دوستان امیر بودن باهامون دوست نداشتم برقصم ولی‌ دست از سرم برنمیداشت دیگه با امیر بلند شدیم یه کوچولو رقصیدم وقتی‌ خواستم برم بشینم کًل رستوران برام دست زدن و صوت هههه کلی‌ خجالت کشیدم 

راستی‌ یادتونه گفتم ایران که بودم موهامو رنگ کردم با دکلره بعدش امیر خوشش نیومد رفتم یه رنگ سیاه  زدم الان اون رنگ سیاه رو به قرمزی رفته مش های زیرش انگاری در اومده دوست ندارم اما باید برم موهامو کوتاه کنم 

برین ادامه مطلب با همون رمز  

معذرت اگه غلط املایی زیاد دارم فرصت ویرایش ندارم 

picture 2284_副本.jpg

pn:دوستان رمز همونه نمیدونم چرا مشکل داشتین دوباره زدمش ببینین درست شده 


continue love :
تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392سـاعت 5:31 نويسنده setayesh|

سلامممممممممم

اول از همه تشکر می‌کنم از دوستانی که واسه خصوصیم نظر داده بودن اما می‌خوام نظرهاتون فقط واسه خودم بمونه تائید نمی‌شن 

الان که دارم مینویسم ساعت10 صبح به وقت چین هستش امیر خواب گفتم تا فرصت هستش بیام یه آاپ کوچولو بندازم 

دیشب خیلی‌ زود خوابیدم یعنی‌ شام نخرده خوابم برد از ۷ خوابیدم ساعت 9 صبح بود که بیدار شدم وقتی‌ بیدار شدم کلی‌ شارژ بودم رفتم یه صبحونه توپ هم زدم بر بدن الان هم کاملا سر حال اومدم دارم اینجا رو آاپ می‌کنم

دلیل دیر اومدنام چیزی نیست جز گرفتاری پری شب نزدیکی ۱۰ بود داشتیم میومدیم خونه که من از خستگی‌ می‌خواستم گریه کنم واقعا از بیرون رفتن زیادی خسته شدم دلم می‌خواد ۱ هفته کامل از خونه بیرون نرم اما خوب نمی‌شه و مجبور میشم دیروز تو باشگاه خودم و وزن کردم ۳ کیلو در ۵ روز کم کرده بودم به امیر گفتم میگه از این به بعد.. بعد یونی بیا خونه چه اجباری که بری بیرون......

چند روز تعطیلی‌ رو خودم تنهائی با دوستام رفتم سفر دوستام بم زنگ زدن که اگه دوست داری با ما بیا خوش می‌گذره اولش قبول نکردم بعدش که سمیرا می‌خواست بره نظرم عوض شد به امیر گفتم زیاد استقبال نکردSagittarius ولی‌ گفت هر جور دوست داری....

در کّل معلوم بود اصلا راضی‌ به این سفر نیست گفتم نمیرم تا شب مسافرت که یه دعوا سختی‌ با هم داشتیم نمیتونم اینجا چیزی در موردش بنویسم خیلی‌ خصوصی ولی‌ خوب حق با من بود بعدش امیر هر کاری کرد نتونستم ببخشمش باش آشتی نکردم به سمیرا زنگ زدم گفتم میام نظرم عوض شده 

شبش بش اجازه ندادم بیاد تو اتاق تو سالن خوابید صبح که بیدار شدم دیدم اومده کنارم خواستم خیلی‌ آروم بلند شم برم دوش بگیرم که بیدار شد اومد به زور بغلم کرده ازم معذرت خواهی‌ میکرد پسش زدم باز اومد میگفت نمیتونم قهر تو تحمل کنم چرا اینقد سخت میگیری همه چیو چرا اینقد زود رنج شدی و و و و خلاصه اینقده گفت که گفتم باشه بخشیدمت حالا می‌خوام برم دوش بگیرم خلاصه رفتم دوش گرفتم با همون حالت قهر بش گفتم من با سمیرا اینا میرم گفت باشه چند روز میمونین خیلی‌ آروم گفتم معلوم نیست داشتم لباس میپوشیدم اومد بغلم کرد بوسم کرد بش هیچ توجهی نکردم بم میگفت که خیلی‌ دوستم داره رو تخت برام پول گذاشت گفتم پول نمی‌خوام کارت دارم از کارت می‌کشم  گفت اگه کمه بگو ۲۰ هزار تا گذاشته بود ۱۰ تاشو برداشتم ۱۰ تاشو همون‌جا رو تخت گذاشتم گفت همشو وردار لازمت میشه گفتم واسه چمه این همه پول گفت مگه نمی‌خوای واسه من کادو بگیری تا اینو گفت نتونستم جلو خودمو بگیرم خندم گرفت تا دید من خندیدم اومد جلو بغلم کرد ابراز خوشحالی‌ میکرد از خنده من.... گفتم باشه باشه پرو نشو برو کنار کار دارم 

موقع رفتن که شد یه جوری شدم انگار دلم نمیخواد برم یه جوری بغض داشتم هر جوری بود جلو احساساتم رو گرفتم از خونه زدم بیرون هوا یه کمی‌ سرد بود سمیرا منتظرم واساده بود تا منو دید دست تکون میداد هیچ خوشحال نبودم گفتم با چی‌ میریم   گفت اتوبوس  از محوطه که امدیم بیرون بیشتر دلم گرفت خلاصه رفتیم ۸ نفر بودیم سوار  اتوبوس که شدیم من کلا از رفتنم پشیمون شدم تو گوش سمیرا گفتم سمیرا دلم واسه امیر تنگ شده میشه نیام گفت تو نباشی‌ اصلا این سفر بم نمی‌چسبه  اصلا حواسم به اطراف نبود دوستم بم شیرینی‌ تعارف میکرد تا سمیرا صدام نزد متوجه نشدم تمام فکرم به امیر بود  از شهر که خارج شدیم بیشتر دلم می‌گرفت تمام فکرم پیش امیر بود که زنگ زد باش که حرف زدم گفت از همین الان دلش تنگ شده دیگه هیچ جوری نمیشد خودم و کنترل کنم زدم زیر گریه بش گفتم که خیلی‌ دوستش دارم به خاطره رفتارم ازش معذرت خواهی‌ کردم اون ور هم امیر دید ناراحتم کلی‌ دلداریم داد گفت من خوبم این چیزا پیش میاد کاری کن بت خوش بگذره و...................... کلی‌ با هم حرف زدیم هیچ جوری دلم نمی‌خواست قطع کنم دلم براش خیلی‌ تنگ شده بود 

سمیرا با اینکه فهمید که دعوامون شده ولی‌ ازم هیچ سوالی نپرسید فقط دید گریه می‌کنم بغلم کرد گفت آروم باش می‌خوای همین که رسیدیم برمی‌گردیم 

سفرمون به هانزو بود ۳ روز موندیم خوب بودش خوش گذشت فقط کلی‌ دلم واسه عشقم تنگ شده بود شبا تا میخوابیدیم با عشقم تصویری میحرفیدیم برای برگشت لحظه شماری می‌کردم

امیر این چند روز جایی نرفت 

وقتی‌ برگشتیم شانگهای امیر اومده بود دنبالم با یه دسته گل واساده بود تا دیدمش بدو بدو رفتم خودمو انداختم بغلش بوس بوسیFrench Kiss

واسه کسانی‌ که ایمیل گذاشته بودن نتونستم رمز بذارم اگه میشه آدرس وبلاگ بذارین تا رمزو واستون بفرستم 

 خــــــــــدا جونــــــــم مــمـــنـــــــــونــــــــــــم ازت

2674c392fbe9c98ba59c31881e2809d6_500.jpg

همه ساعت ها را عقب بکش ...

جز ساعت دلت را !

می خواهم هر روز یک ساعت

بیشتر مرا دوست بدارد !    

تاريخ شنبه ششم مهر 1392سـاعت 6:18 نويسنده setayesh|

سلاممممممممم 

خوبین دوستان ما هم خوبیم می‌گذرونیم Reading a Book

چند روز پیش مراسم نامزدی یکی‌ از دوستام تو یه شهر دیگه دعوت بودیم اصلا قرار نبود بریم روز یکشنبه هم بود مراسمشون خواب بودم یکی‌ دیگه از دوستام بم زنگید گفت ما با چند تا از دوستان میریم دوست داری بیا با هم بریم تشکر کردم و گفتم نمیا‌م برین خوش بگذرونین دیگه خوابم نبرد تا ۱ امیر خوابید بعدش بیدارش کردم قرار بود واسه ناهار بریم بیرون از اونجا هم بریم واسه خودمون خوش بگذرونیم بعد ناهار امیر گفت کجا بریم کجا نریم من چند جا پیشنهاد دادم راه افتادیم تو جاده بودیم یه تابلو دیدم گفتم امیر جشن نامزدی اونجاس ۵۰ کیلو متر مونده بود امیر گفت بیا بریم اینجوری شد که رفتیم جشن نامزدی خیلی‌ خیلی‌ جشنشون ساده بود ولی‌ عوضش کلی‌ خوش گذشت برگشتنی هم ۲ تا از دوستام با ما اومدن 


امشب با امیر رفته بودیم پارک رو چمنا دراز کشیده بودیم به آسمون نگاه میکردیم و حرف میزدیم اونجا هم که بودیم یه سراشیبی بود گفتم امیر چی‌ میگی‌ اینجا همو بغل کنیم غلت بخوریم تا پایین امیر دراز کشید منم ر و ش د ر ا ز کشیدم محکم هم و بغل کردیم بعدش ده‌ برو که رفتیم من یه کوچولو پام خراش برداشت ولی‌ کلی‌ خندیدیم هر کی‌ اونجا بود نگامون میکرد هه‌هه 

چند روز اصلا باشگاه نرفتیم ۲ تائی‌ میریم دوچرخه سواری‌ کلی‌ حال میده دیروز سمیرا با شوشوش هم باهامون اومدن ۴ تائی‌ مسابقه میدادیم 


فردا هم اینجا تعطیلی‌ رسمی‌ هستش دیگه تعطیل میشیم تا ۲ شنبه تصمیم داریم بریم مسافرت البته هنوز تصمیم نگرفتیم کجا میریم البته ما همیشه دقیقه ۹۰ تصمیممون قطعی میشه هه‌هه


همین جوری که من دارم مینویسم امیر داره فیلم می‌بینه وقتی‌ هم فیلم می‌بینه دیگه اصلا حواسش به اطراف نیست چنان محو تماشاش میشه البته اگه فیلمش واسش جذاب باشه از اون فیلم ترسناکا باشه که دیگه بدتر چند تا محکم با پا زدم بش اصلا نگاه نکرد ببینه چرا؟ 

من که میدونم چرا چون میدونه اگه واکنش نشون بده من بدتر می‌کنم اونم دیگه نمیتونه فیلم مورد علاقش و نگاه کنه هههه البته که من منتظر واکنشش نیستم می‌خوام برم یه کم اذیتش کنم شیطوونیم گل کرده 

 موبایل تکونی 

q4345_Picture_2222.jpg




رمز عوض شده سر فرصت میزارم 


continue love :
تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392سـاعت 18:5 نويسنده setayesh|