تبليغاتX
روزهای ستایش و امیر در چین و ماچین


روزهای ستایش و امیر در چین و ماچین

دلم گرفته برایت
سلام

امروز همش شرکت بودم پیش امیرم اون به کارش می‌رسید منم همش پشت کامپیوتر وب‌گردی می‌کردم بعدش که کارش تموم شد با هم رفتیم بیرون قرار بود امیر شب ساعت ۱۰ بره یه شهر دیگه واسه همین خیلی‌ دلم گرفته بود با هم  با ماشین شهر گردی میکردیم تا خارج شهر رفتیم بعدش برگشتیم رفتیم یه پیتزا زدیم بر بدن بعد امدیم خونه ساعت ۱۰ بود امدیم خونه یعنی‌ امیر باید آماده میشد میرفت چند تا از دوستهاش باهاش میرفتن وگ نه منم میرفتم باهاش اول رفت یه دوش گرفت بعدش دیگه داشت آماده میشد فقط نگاش می‌کردم جلو خودمو به زور گرفته بودم که اشکم در نیاد یه بغض بزرگ تو گلوم سنگینی‌ میکرد جوری که آب دهنمم نمیتونستم قورت بدم دیگه امیر باید کم کم میرفت و من تنها میشودم البته گلی‌ اینجاست ولی‌ از ساعت ۹ اون می‌خوابه دیگه بود و نبودش فرقی‌ نمی‌کنه امیر اومد بوسم کنه بره تا اومد بوسم کنه اشکم جاری شد جوری که بند نمی امد امیر همش میگفت گریه نکن ستایش سفر قندهار که نمیرم که فقط ۱ روز برمی‌گردم جون من گریه نکن بذار خیال کنم دلت راضیه گریه کنی‌ نمیتونم اشکاتو طاقت بیارم فدای چشمات بشم ستی حالا  دوستاشم پایین منتظرش بودن دیگه الکی‌ یه لبخند خیلی‌ تلخ زدم کلی‌ بوس بوسیش کردم اون رفت با رفتنش کلی‌ تنها شدم گریم میومد بد جور گریه کردم خیلی‌ دلم گرفته بود انگار یه جأیم که هیچ کسیو ندارم که همین‌طورم هست من اینجا جز امیر که کسیو ندارم ۱۵ مین از رفتنش میگذشت زنگ زد قربون صدای مهربونش بشم گفت ستی نمیتونم از فکرت یه لحظه بیام بیرون میدونم دلت گرفته فدات شم اگه کارم  نمی افتاد  صبح زود شب تنهات نمیذاشتم خودت میدونی‌ باید فردا صبح ساعت ۸ برم واسه کارم اگه فردا میرفتم نمی رسیدم گفتم اشکال نداره فقط زود بیا زود امیر بد جور احساس تنهایی می‌کنم به زور جلو خودمو گرفتم گریه نکنم نمی‌خوام عزیز دلم غصه بخوره  

ای خدا میدونم امشب تا خود صبح خوابم نمی بره آخه چطور بدون نفسم بخوابم من از دوری و دلتنگی امیر خوابم نمی بره ولی‌ دعا می‌کنم اون زود خوابش ببره که فردا برگرده ‌ای خدا زود صبح بشه اشک امونم نمیده با این آهنگ وبلاگم خیلی‌ حال می‌کنم آخه امیر این آهنگ خیلی‌ دوست داره  داره  کیبوردم  خیس می‌شه چقد تنهایی بده اصلا از تنهأییییییییی خوشم نمیاد امیر از همین الان دلم به اندازه یه سال  تنگ شده خیلییییییییییییییییییییی  دل من بی تو تنهاست دلم گرفته من میدونم تمام این تلاشهایی که داری میکنی

فقط به خاطر منه

فقط به خاطر من

اما چاره ای نیست باید تحمل کرد
     

دل من زاری نکن، گریه نکن

 
از دوری محبوب خود، این همه بی تابی نکن

دل من غصه نخور، ناله نکن

فاصله بین عشقتو، این همه طولانی نکن

دل من دووم بیار، حوصله کن

دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره
چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره
این راهه دورم خبرم از دل من که نداره

« دلم گرفته برایت » زبان ساده ی عشق است

سلیس و ساده بگویم :

                                   دلم گرفته برایت !!!!!

قشنگ من شبت بخیر

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 20:37نویسنده setayesh| |
آغازگر زندگی هستی
سلام به همه دوستان گلم امیدوارم همگی‌ خوبو خوش باشین روز مادر رو به همه مادران عزیز تبریک میگم

دیروز خیلی‌ دلم گرفته بود دوست داشتم ایران بودم میرفتم پیش مامانم دستاشو میگرفتمو میبوسیدم فدای همه مهربونی هاش هر روز زنگ می‌زنه میگه تا  تا حالتو نپرسم دست دلم به کار نمیره دیروز بش زنگ زدم از پشت تلفن بوسیدمش بعد گفتم بیاد skypeتا ببینمش دلم بد جور هواشونو کرده مادر عزیزم خیلی‌ زیاد دوست دارم قربونت بشم خداااا شکرت‌ مرسی‌ خدا جونم یه همچین مادری به من دادی خدایا شکرت‌ به خاطره همه داده‌های بی‌ نظیرت شکررررررررررررر مادرم روزت مبارک دوست دارم عشقمی  امیدوارم امروز هیچ مادری چشم به راه زنگ تلفن بچه هاش نمونه

روز مادر رو به همه مادران عزیز و گرامی‌ تبریک میگم روز زن هم مبارک

امروز تو یونی‌ یکی‌ از دوستام به م میگفت چی‌ ؟ میگفت مردای ایرانی‌ زیاد زن می‌گیرن گفتم زیاد کی‌ گفته میگه میدونم از خیلی‌ها شنیدم میگم مثلا چند تا میگه ۵ تا ۴ تا گفتم دروغ همچین چیزی نیست من ایرانی‌ هستم من بهتر میدونم گفت تو ازشون چرا دفاع میکنی‌ اینجوریه تازه زنهای ایرانی‌ زیاد آرایش می‌کنن که توجه مردا رو به خودشون جلب کنن هر چی‌ گفتم اون حرف خودشو میزد تازه یه دختر کره‌ای هم اومد اونم حرفهای اونو تائید میکرد اومدم شرکت بعدش واسه امیر تعریف می‌کنم میگه خوب قدیمها اینجوری بوده الان اینجوری نیست باید میگفتی‌ قدیما اینجوری بود میگم والا اگه هم می‌گفتم اونا حرف خودشونو می‌زدن

امشب واسه شام واسه یه پارتی دعوت بودم دوستم زنگ زد دعوتم کرد منم کنار امیر نشسته بودم گفتم امیر دوستم واسه شام انگار پیتزا پارتی دعوتم کرده می‌تونم برم امیر یه جور مکثی کرد گفت باشه ولی‌ انگار ته دلش راضی‌ نبود به روی خودش نیاورد منم به روش نیووردم که انگار خوشش نیومده خیلی‌ ریلکس ازش تشکر کردم گفتم پس من برم خونه آماده بشم برم گفت یه کم وسا با هم میریم خودم میرسونمت ۲۰ مین بعدش رفتیم خونه همین که رسیدیم رفتم یه دوش گرفتم عزیز دلم داشت تی‌وی میدید یه لباس خوشجل ولی‌ مرتب پوشیدم موهامو سشوار کردم آرایش هم یه ذره جوری که نمی‌شد فهمید آرایش دارم بذار نگن زنهای ایرانی‌ آرایش زیاد می‌کنن بعدش با عشقم پیش به سوی پارتی امیر گفت کی‌ تموم می‌شه گفتم نمیدونم تموم شد بت زنگ میزنم گفت همین جا منتظرت میمونم گفتم لازم نکرده برو بت زنگ میزنم گفت باشه میرم یه رستوران همین اطراف بم زنگ بزن گفتم باشه بوس بوسیش کردم پیش به سوی پارتی بارون هم می بارید همین که از امیر جدا شدم دلم براش تنگ شد خدا شاهد انگار میرم یه جایی ۱۰ سال دیگه نمی‌بینمش حالم گرفته بود بعد جور ولی‌ همین که رفتم پیش دوستام خوب شدم حالم اومد سر جاش ولی‌ همین که نشستم موبایلمو در آوردم واسه عشقم پیام بدم ولی‌ پیام اون زودتر اومد love u

منم جواب دادمme 2 miss u

وابستگی و دارین

پارتی هم به مناسبت این بود که خواهر دوستم باردار شده بود یه پیتزا پارتی کوچیک براش گرفته بود ولی‌ خیلی‌ خوش گذشت ۲ ساعت نشستم بعدش قرار بود بریم k t v  که من نرفتم زنگ زدم به نفسم اومد دنبالم با هم یه دوری زدیم بعدش امدیم خونه سریال عشق و جزا رو دیدیم الان هم امیر داره از اون فیلم خشن ا میبینه که من دوست ندارم اومدم یه آاپ کوچولو کنم

 پ‌ن :دیشب مادر شورم زنگ زد گفت جاریم لک بینی‌ داره دکتر گفته استراحت مطلق یعنی‌ نباید از جات تکون بخوری الان هم خونه باباشه مادر شورم میگفت صدای قلب نینیش هم شنیده از خوشحالی‌ اشکش در اومده همش میگفت واسش دعا کن خیلی‌ دلم سوخت ایشالا چیزی نمی‌شه دوست جونیا شما هم دعا کنین  گناه داره بعد این همه سال ایشالا به امیدش میرسه

پ‌ن :یادمه روزهای اولی‌ که اومده بودم چین فکر می‌کردم اینجا اصلا ایرانی‌ زندگی‌ نمی‌کنه همیشه احساس بدی نسبت به اینجا داشتم یعنی‌ خیلی‌ احساس غربت می‌کردم ولی‌ بعد آشنائی با چند دوست مهربون و یونی‌ هم کلی‌ ایرانی‌ هستن این حس خیلی‌ کمرنگ شده در من یه مدت تو وبگذر همیشه میدیدم از چین بازدید دارم تا اینکه از طریق وبگذر با چند تا از دوستانی که اینجا زندگی‌ می‌کنن اونا هم وبلاگ دارن آشنا شدم کلی‌ خوشحال شدم البته اونا همشون واسه نی‌نی‌هاشون مینویسن آدرس‌هاشون تو لینک هام هست

 امیر عزیزم بابت کادویی نقدی بسیار مچکرم ولی عزیزم من هنوز مادر نشدم

 

 اینو واسه امیر فرستادم

چه حکایت جالبی است ... کلمه ی"زندگی" با "زن" آغاز میشود، و کلمه ی "مردن" با "مرد" . پس ببال به خودت که آغازگر زندگی هستی.   زن 

 این رو واسم فرستاد البته از طریق یاهو  اون اون ور نشسته من این ور

چه حکمت جالبیست..... زندگی حیات موقت است و مرگ سرآغاز حیاتی جاوندانه....  ولي  روزتون مبارک

میخوام برم بکشمش پس فعلا

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 19:0نویسنده setayesh| |
برگشتم
  

دوستان سلام. هزار تا سلاممن دوباره برگشتم

از همه دوستان خوبم که برام نظر گذاشتند و ابراز محبت کردند  خیلییییییی ممنونم......

 

 

اینقد ننوشتم که نمیدونم چی‌ چجوری یا از کجا بنویسم ما خوبیم و روزها رو بیشتر با امیر میگذرونم کمتر تو خونه میمونم یا یونی‌ هستم یا شرکتم یا پیش دوستامم اینقد هوا خوبه آدم همش می‌خواد بیرون باشه البته روزها گرمه ولی‌ عصر ا هوا خنک می‌شه چند روز پیش اینجا تعطیلی‌ بود به مدت ۳ روز با امیر از قبل برنامه ریزی کرده بودیم این ۳روز رو بریم یه جای سرسبز که همینطور هم شد یکی‌ از دوستهای امیر یه جای با صفا و سر سبز  به ما معرفی‌ کرد ما هم روز قبل رفتن یه کلبه اونجا اجاره کردیم ماهی‌‌های عید ما هنوز زنده و سرحالن اون شب کل دغدغه  امیر شده بود این ماهی‌‌ها منم گفتم  میزاریم  شون  تو یخچال چیزیشون نمی‌شه یا میسپاریم به گلی‌ فردا روز رفتن امیر داشت دوش می‌گرفت منم داشتم آماده میشودم گلی‌ کارش رو کرده بود می‌خواست بره منم ماهی‌ها رو دادم بش کلی‌ هم سفارش کردم اون رفت منم داشتم خودمو خشجل می‌کردم امیر اومد بیرون آماده که شدیم که بریم امیر گفت ماهی‌‌ها کو شن گفتم دادم گلی‌ برد خونشون  که هر روز این همه راهو‌ نیاد اینجا یه نگاه بم کرد بد گفت تو چرا سر خود هر کاری بخوای میکنی‌ بدون اینکه چیزی بگه زنگ زد به گلی گلی هم رسیده بود خونشون بی‌چاره خونش از ما خیلی‌  دوره  امیر مجبورش کرد ماهی‌‌ها رو برگردونه گفتم امیرررررررر این اگه بخواد برگرده ۲ ساعت طول میکشه  گفت اشکال نداره فقط باید ماهی‌ها رو برگردونه خونه اونا پره دودو دم شوهرش سیگاری تا برگردیم ماهی‌ هامون خفه میشن دیدم جرو بحث فایده نداره چون میدونم چقد این ماهیها رو دوست داره نشستیم تا گلی‌ رسید حالا که اومد امیر گلی‌ رو برده جلو خودش آب ماهی‌‌ها رو عوض کرده و بش توضیح هم میداد هیچی‌ دیگه راه افتادیم پیش به سوی طبیعت  ساعت ۱:۲۰  ظهر بود راه افتادیم سر راه رفتیم یه ناهار زدیم بر بدن تو راه هم همش بیرون رو نگاه می‌کردم بقدری زیبا بود ادم نمی‌خواست یه لحظه چش از این همه زیبائی برداره ۳ ساعت راه بود جای خیلییییییییی زیبائی بود بکر با صفا رفتیم کنار کلبه من داخل کلبه رو اصلا دوست نداشتم ولی‌ بیرونش حرف نداشت یه عالمه گٔل سرخ هم کنارش بود خیلیییی زیبا بود هیچی‌ دیگه دوست نداشتم اصلا داخل کلبه باشم رفتیم بیرون قایق سواری کلی‌ قایق سواری کردیمو خوش گذروندیم

تا هوا تاریک شد بعدش امدیم از تو ماشین کلی‌ خوراکیه خوشمزه آوردیم خردیم آخه میدونستم ما غذاهای اونجا رو نمیخوریم کلی‌ چیز میز با خودم برده بودم شام رو  همون  جا کنار ماشین خردیم بعدش دراز کشیدیم  همون  جوری آسمون رو نگاه میکردیم و از این هوای پاک لذت می‌بردیم تا دیر  وقت اونجا بودیم حرف زدیم خیلی‌ چیزهایی که تا حالا به هم نزده بودیم حرفهأیی در مورد آینده قرار شد دیگه در مورد بچه حرف نزنیم به هم قول دادیم آخه قرار بود من برم دکتر که چرا و یا نکنه مشکلی‌ داشته باشم که امیر گفت نمیریم میگذاریم هر وقت خودش خواست و داد ما هم شکر می‌کنیم و این شد که دیگه اصلا در اون مورد حرفی‌ نزنیم می‌گفتم امیر اگه یه وقت هیچ وقت من نی‌نی نیووردم چی‌ میگه درست من دوست دارم نی‌نی بیاریم ولی‌ تو تمام منی‌ همین جوریشم من با تو تو با من یعنی‌ همه چی‌ خدا این لحظات رو از من نگیره هیچی‌ رو ازش نمی‌خوام با شوخی‌ میگم یعنی‌ نمیری یه زن دیگه بگیری میگه دیوونی به خدا دیوونه حالا هر دو می‌زنیم زیر خنده  دیگه باید می‌رفتیم تو کلبه و میخوابیدیم داخل کلبه یه چراغ کم نور بود روشن کردیم بعدش درو قفل کردیم تا صبح بغل امیرم خوابیدم صبح که بیدار شدیم باز رفتیم از تو ماشین خوراکی ورداشتیم خردیم آخه تو اون روستا همه رستوران ها  چینی‌ بود و از اون مدل غذاها که ما نمیخوریم بعدش رفتیم کلی‌ تو روستا قدم زدیم کلی‌ لذت بردم خیلی‌ زیبا بود بعدش امیر یه  مرغ گرفت داد واسمون تیکه تیکه کردن یه منقل گرفتیم اونجا واسه خودمون جوجه کباب درست کردیم زدیم بر بدن

بعدش با امیر رفتیم تو دل‌ کوه و دشت و من چقد خوشحال بودم و امیر چقد از خوشحالیه من خوشحال بود هر دو از کنار هم بودن تو اون جای  بکر چقد لذت می‌بردیم دست تو دست هم با شوخی‌ و خنده و مسخره  بازی ‌ روز رو به شب رسوندیم و درست مثل شب قبل رفتیم کنار ماشینمون یه پتو انداختیم شام که خردیم هوا یه کم سرد بود انگار می‌خواست بارون بزنه همش می‌گفتم کاشکی‌ یه امشب رو بارون نباره امیر میگفت چی‌ه یعنی‌ اینقد از داخل کلبه بدت میاد گفتم نه ولی‌ یه جوریه تاریک زیاد هم تمیز نیست واسه همین خوشم نمیاد گفت دیگه اینجا اینجوریه داشتیم حرف میزدیم قطرات بارون زد به صورتمون زودی جم کردیم رفتیم تو کلبه بعدش امیرو فرستادم از تو ماشین پتو خودمونو بیاره یه جوری بودم نسبت به وسائل داخل کلبه یه حس بدی داشتم دیگه اون شب تا صبح هی‌ بارون اومد رعد برق زد منم هی‌ ترسیدام هی‌ دادو هوار کردم فردا ساعت ۱۱ از خواب بیدار که شدیم دیدیم هنوز داره بارون میاد این شد دیگه با امیر سوار ماشین شدیم یه شهر نزدیک روستا بود رفتیم اونجا یه ناهار توپ زدیم بر بدن بعدش برگشتیم روستا اون روز با اینکه کلا بارونی‌ بود ولی‌ کلی‌ خوش گذشت ۳ روز رو تو دل کوه  موندیم بعد برگشتیم شانگهای موقع برگشتن دلم گرفته بود و نمی‌شد از اونجا دل‌ کند برگشتیم خونه ماهی‌ هامونم گلی‌ کلی‌ بهشون رسیده بود

 امروز تولد یکی‌ از دوستهام بود رفتم اونجا و کلی‌ بهم خوش گذشت بعدش اومدم خونه با امیر رفتیم باشگاه کلی‌ چربی‌ سوزوندیم الانم در خدمت شمام کلی‌ از بابت تاخیرم ازتون معذرت می‌خوام قول میدم دیگه از این به بعد تا می‌تونم زود به زود بنویسم واقعا نمویدونم چرا بعضی‌ وقتا حس نوشتنم نمیاد

تو ادامه چند تا عکس از اون طبیعت زیبا رو براتون میزارم

 

 asheghi2 شعرهای زیبای عاشقانه در فروردین 91

لب هاي من


براي چشمان تو مي خوانند


"تا هستم ناقوس لحظه هاي خوشت خواهم بود"


ادامـ ــه حرفایِ ما
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 21:3نویسنده setayesh| |
اندر احوالات ما
سلام به همه دوستان خوبم دلم خیلی‌ خیلی‌ برای اینجا و شما دوستان نازنینم تنگیده بود امیدوارم همگی‌ خوب باشین و امسال رو خوب شروع کرده باشین بعد از مدتها اومدم بنویسم این مدت که نبودم با موبایلم همیشه دوستانی رو که آاپ میکردن میخوندم ولی‌ فرصت کامنت گذاشتن نداشتم

 واقعا مهمون داری اونم از قوم شوهر خیلی‌ سخته آدم باید کلا حواسش باشه هم به حرف زدنش هم به پذیرائی خوب برم خاطرات این مدت رو براتون بنویسم روزی که جاری جان با برادر شو شو اومدن اینجا امیر یه کاری براش پیش اومده بود که نمیتونست بره استقبال شون همین شد که من با نیلو رفتم استقبال شون ساعت ۲ ظهر بود که ما رفتیم فرودگاه ساعت ۳ چشممون به جمال جاری جان روشن شد بعد از یه سلام و احوال پرسی داغ پیش به سوئ خونه من با برادر شو شو جلو جاری جان با نیلو عقب یعنی‌ از همون لحظه که سوار ماشین شد حسودی هاش گل کرد به این شکل ستایش ماشین مال امیر گفتم نه واسه خودمه .امیر واست گرفته یا بابات؟ من امیر مسیرها رو چی‌ بلدی من آره دیگه یاد گرفتم امیر چرا نیومد من کار داشت برادر شوشو گفت چقد سوال پیچش کردی بذار برسیم خونه بعد رفتیم خونه تا خونه زندگیم رو دید کلی‌ تعریف تمجید کرد بعد کلی‌ ایراد گرفت که مثلا باید اینو اینجا بذاری اونو اونجا مثلا می‌خواست بفهمونه که سلیقم خوب نیست منم خوب زدم به برجکش گفتم نه ما انجوری دوس نداریم اینجوری دوست داریم دیگه لال شد همش داشت منو نگاه میکرد دیگه ناهار آماده بود گلی‌ واسشون گذاشت رفتن میل کردن

میرم تو اتاقم یه لباس خیلی‌ شیک میپوشم موهامو باز می‌کنم یه گل سر خیلی‌ خوشگل میزنم به موهام تا اونا ناهار شونو میخورن منم آماده میشم میام بیرون نیلو به به ستایش چقد خوشگل شدی جاری ستایش خیلی‌ خشگله کاش یه ذره پوستش سبزه بود خیلی‌ خوشگل تر میشد منو نیلو هر ۲ سکوت برادر شوشو ستایش امیر کی‌ میاد بش زنگ بزن اگه اون نمیاد ما بریم پیشش به امیر زنگ میزنم میگه تا ۱ ساعت دیگه کارش تموم می‌شه میاد خونه جاری جان با آقای بردار شوشو میرم تو اتاقشون منو نیلو تو هال نشسته بودیم یه هوو صدای برادر شوشو بلند شد نفهمیدم چی‌ گفت ولی‌ هر چی‌ بود دعواشون شد نیلو گفت حالا میبینی‌ این ماه کلا دعوا دارن من اینو میشناسم خیلی‌ حسود اون شب با هم قرار مسافرت رو میذاریم با اینکه با اومدنشون کل برنامه‌های من و امیر رو به هم زدن ولی‌ چه میشد کرد اونا ۲ روز قبل سال تحویل اومده بودن اینجا واسه همین قرار بر این شد بعد سال تحویل بریم پکن اون شب منو نیلو تو هال نشسته بودیم گرم حرف زدن بودیم یه هوو دعواشون شد اونم جوری که امیر تو اتاق با صداشون پرید بیرون همین جوری واساده بودیم هر ۳تا فکر کردیم دعوا تموم شد که یه هوو برادر شوشو داد زد کثافت تتتت جوری که امیر گفت داداش چیزی شده موضوع دعوا شون رو نمیگم چون به درد گفتن نمی‌خوره تا امیر اینو گفت جاری داد زد هر چی‌ من حفظ ظاهر می‌کنم این کثافت نمیذاره پام برسه ایران جدا میشم به خداا برادر شوشو  اومد بیرون منو نیلو رفتیم پیش جاری جان من که اصلا هیچی‌ نگفتم چون هر چی‌ بگم میگه تو بچه ی نمی‌فهمی ولی‌ نیلو کلی‌ باهاش حرف زد‌‌و دلداریش داد

روز سال تحویل اینجا ساعت ۱.۱۵ ظهر سال تحویل میشد ساعت ۱۰ بیدار شدم ماهی‌ گذاشتم تا یخش وآ شه برنجم خیس کردم قرار بود ناهار رو نیلو درست کنه دیگه رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون حوله تنم بود رفتم آشپزخانه دیدم نیلو بیدار شده وسائل سالاد رو شسته آب برنجم رو گاز بود دیگه خواستم برگردم تو اتاقم تا لباس بپوشم بیام کمک نیلو با آقای برادر شوشو رو به رو شدم بدون اینکه سلام کنم یا چیزی دویدم پریدم تو اتاقم گفتم امیر امیر وای آبروم رفت گفت خو چرا اینجوری میری بیرون الان ما مهمون داریم باید خیلی‌ رعایت کنی‌ امیر بلند می‌شه میره دوش بگیره منم لباس میپوشم میرم بیرون برادر شوشو داشت چایی نوش میکرد رفتم سلام کردم با کلی‌ خجالت ازشون معذرت خواهی‌ کردم نیلو سبزی پلو رو گذشته بود ماهی‌ هم تو آبلیمو خوابونده  بود جاری جان اومدن تو آشپز خونه گفت ستایش خانوم همه زحمتها رو که دادی به مهمونت گفتم بله آخه من زیاد آشپزیم خوب نیست واسه همین نیلو گفت امروز رو باید غذا یه ایرانی‌ بخوریم وگ نه گلی آشپزی می‌کنه من فرصت نمیکنم گفت پس اگه امیر دلش خواست چی‌ گفتم واسه ۲ نفر بلدم گفت غذا که ۲ نفرو ۵ نفر نداره نیلو گفت بابا یاد میگیره ما هم اولش اینجوری بودیم سفره ۷ سینم  رو شب قبل چیده بودم گلی‌ داشت به نضافت خونه می‌رسید منم نشستم به سالاد درست کردن بعدش رفتم میوه‌ها رو چیدم تو ظرف شیرینی‌ آجیل همه چیو گذاشتم جاری جان تو اتاقشون بودن داشتن به خودشون میرسیدن دیگه تموم که شدیم ما هم رفتیم آماده بشیم موهامو از پشت بستم از جلو هم فر کردم خیلی‌ خوشگل شده بود یه آرایش خیلی‌ ملایم کرده بودم رفتم سر سفر ۷سین کنار امیر نشستم یه حس عجیبی‌ داشتم دلم گرفته بود از اینکه از خانوادم دورم یاد بابا بزرگم افتادم که بچه که بودم اسکناس تازه  لایه قرآن میذاشت به عنوان عیدی میداد بهمون کلا تو حسو حال خودم بودم اشکم سرازیر شد

سر سفره سال تحویل واسه همه دعا کردم سال که تحویل شد همه با هم رو بوسی کردیم و عیدی هامون رو گرفتیم    سال تازه رو در کنار خانواده امیر شروع کردم روز بعدش نیلو اینا برمیگشتن ایران ما هم می‌رفتیم پکن جدا شدن از نیلو و تنها شدن با جاری جان بد جور حالم رو  گرفته بود ولی‌ چی‌ میشد کرد جونم براتون بگه از سفر چی‌ بگم آخه کل سفر رو اینا دعوا کردن هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری هست زندگیشون آخه جلو دیگران بد جور حفظ ظاهر می‌کنه ۳ روز پکن بودیم هیچی‌ ۲ روز اولش اینا با هم قهر بودن روز ۳ هم که حال شون همچین تعریفی‌ نداشت  حالا شوهرش هر چی‌ میگفت بش یا کاری میکرد که باب دل جاری نبود امیر رو واسه شوهرش مثال میوورد  بگذریم ۱۵ روز از اومدنشون میگذشت که جاری جان فهمیدن  خاله پری ش عقب افتاده  بلهههه  جاری جان بعد از ۱۲ سال  با تغییر آب و هوا باردار شده بودن اگه من یه چی‌ بگم شاید باورتون نشه الان این ۳ موردی که دیدم بعد سالها اومدن چین باردار شدن یکیش دختر عمه‌ رویا بعد ۶ سال اومده بود اینجا مسافرت وقتی‌ برگشت بود ایران متوجه شده حامله هست یکیشم دوست امیر با خانومش بعد ۴ سال یکیشم همین جاری جان واقعا از ته دلم براشون خوشحال شدم دیگه بعد ۲۸ روز برگشتن ایران فقط خدا میدونه چقد خوشحال بودن بعد از اینکه فهمیدن دارن بچه دار میشن دیگه اصلا ازشون دعوا ندیدم  ایشالا خدا به همه اونایی که منتظر نی‌نی هستن نینی سالم میده منم که هنوز خبری نیست  منتظریم

خوب دگ من برم امیر خفم کرد اینقد گفت بیا پیشم امیدوارم از این به بعد بیشتر بیام بنویسم و به وبلاگهای نازتون سر بزنم
خیلیییی ممنون بابت کامنت های پر مهرتون دوستتون دارم
تا اپ بعدی bye 

من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم که تو دلتنگم شوی...
و محکم در آغوشم بگیــری ...
و شیطنت وار ببوسیم ...
و من نگذارم...
عشق من ...
بوسه با لـــجبازی، بیشتر می چسبـــد!!!

66770 عکس عاشقانه LOVE

جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 20:15نویسنده setayesh| |


♀ali-hadis♂