X
تبلیغات
روزهای ستایش و امیر در چین و ماچین


روزهای ستایش و امیر در چین و ماچین

h+ome | D+esign | p+rofile

سلام به همه دوست جوونامSmiley

وقتی تو میخندی

وقتی نفس میکشی

وقتی راه میروی بر تنپوشه خاطرم

آه... من عاشق میشوم

فارغ از هر چه هست و نیست

در ثانیه های بودنت

و در هوای نفسهایت غرق میشوم


continue love :
تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390سـاعت 10:2 نويسنده setayesh|

سلام به همه دوست جونام خوفین

 

میدانم گناه است

اما من عاشق این گناهم!

گناه هم آغوشی با تو...

خدایا بیخیال!!

ما میخواهیم با هم به جهنم تو بیاییم...

... ... که قسم به خودت

با عشق

جهنم تو هم بهشت می شود برای ما...


continue love :
تاريخ جمعه بیست و پنجم آذر 1390سـاعت 15:29 نويسنده setayesh|

 سلام به همه دوستان گلم

دوستان واقعا معذرت این مدت به قدری گرفتار بودم که نتونستم بیام و بنویسم از یه طرف درسهای سنگین  امتحانات از طرف دیگه هر روز میرم شرکت پیش امیر کارمند حساب داریش رفته من رفتم جاش کار می‌کنم یعنی‌ چون آخر ساله کمتر میام خونه وقتی‌ هم میام یه ریز درسو دانشگاه امیدوارم بتونم جبران کنم

خوب از اتفاقات این مدت بگم براتون ۲ روز رفتیم یه شهر نزدیک شانگهای که همش کارخانه‌‌ هست ولی‌ به قدری سرد بود اعصابم خورد شده بود با هیچیم گرم نمی‌شدیم تازه شبا تو هتل با لباس گرم میخوابیدیم بازم سرد بود من که هیچ وقت نمیتونم با لباس بخوابم اونجا هم لباس هم پتو ۲تا مینداختم بازم سردم بود وای سرمایه اونجوری تا حالا ندیده بودم از ترس سرما اون ۲ روز اصلا حموم نرفتم وقتی‌ اومدم خونه فورا رفتم دوش آب گرم گرفتم حالم جا اومد امیر میگفت گفتم نیا تقصیر خودت بود میگم خو نمی‌شد تنهایی بری بهتر که اومدم اونجوری کمتر سرما رو حس میکردی مگه نه میگه شاید این مدت آکثرا میرم بیرون خریدهأی که باید بکنم رو انجام میدم می‌خوام واسه خواهر شوهرام مادر شوهرم اینا خرید کنم واسشون کادو بگیرم البته اون کادوهأی که با سامان فرستادمم هست ولی‌ بازم می‌خوام واسشون یه چیزایی بگیرم روزا تا ساعت ۶ با امیر شرکتم شبا هم میریم بیرون پاساژ گردی

دیروز تو دانشگاه جشن بود به مناسبت ساله جدید امیر نیومد گفتم منم نمی‌رم گفت نه باید بری از من انکار از امیر اصرار دیگه مجبور شدم برم زنگ زدم به سمیرا گفتم با هم میریم دیگه تا رفتم خونه اینقد  به ترافیک خوردم که فرصت دوش گرفتن نداشتم فورا یه لباس انتخاب کردم موهامو سشوار  یه آرایش خیلی‌ ملایم کردم زنگ زدم به سمیرا اون گفت آمادس دیگه زودی کفش پوشیدم رفتم پایین ماشین نبرد‌م با ماشین سمیرا اینا رفتم دیگه هر کی‌ شوهر داشت با شوهرش اومده بود سمیرا هم گفت آریان یه کم دیگه میاد زنگ زدم به امیر گفتم با آریان بیاد گفت نمیتونه نمی‌شه کلی‌ ازش خواهش  کردم گفتم دوست دارم پیشم باشی‌ همه با شوهراشونن

گفتم حالا بیای‌ چی‌ می‌شه یه جا میشینیم کاری نمی‌کنیم که دیگه راضی‌ شد بیاد دیگه یه کم بعدش با آریان اومدن  خیلی‌ خوش گذشت ولی‌ خوب ما همش با امیر یه جا نشست بودیم ولی‌ بازم خیلی‌ خوب بود شام خوردیم دیگه رفتیم خونه به من که خیلی‌ خوش گذشت

بعدش امدیم خونه طبق معمول سریال آسی رو دیدیم گلی کیک درست کرده بود  خرمالو داشتیم منم رفتم یه شیر خرمالو که از قندی جونمروزگار مــن و زبـــل خــانیاد گرفتم درست کردم بستنی وانیلی هم داشتیم ریختم خیلی‌ خوشمزه شده بود  

امروز صبح زود پا شدم از ساعت ۸ رفتم یونی بعدش یه راست پیش به سوی کارو شرکت خیلی‌ احساس خوبی‌ دارم که تو شرکت امیر کار می‌کنم حالا زود زود امیر رو صدا می‌کنم بیاد هر چی‌ میگم میگه چشم رئیس جان بهش میگم امیر کارم چطوره من خوب کار می‌کنم یا ثانی‌ میگه خوب تو که معلومه بهتری عزیزتری جیگر تری نفس منی‌ میگم دیگه چی‌ حالا زود زود تا کارم گیر می‌کنه داد میزنم امیر کمک خلاصه دیوونش کردم به روی خودش نمی‌آره

حالا هر روز گلی خونه ناهار درست می‌کنه میاره شرکت به حدی کار سرمون ریخته که فرصت رفتن به خونه رو هم نداریم امروز تا من از یونی اومدم گلی‌ ناهار آورد بود شرکت تا گلی رو دیدم میگم آی‌ چقد گشنمه چی‌ میشد یکی‌ غذا بذاره دهنم بد جور خستم امیر میگه خوب اگه خسته‌ای چرا نرفتی خونه استراحت کنی‌ میگم مگه دلم میاد تو رو تنها بذارم مگه دلم میاد این همه کار رو بذارم تو انجام بدی من برم بخوابم اصلا اونجوری خوابم به دلم نمیچسپه یه کم نگام می‌کنه میگه خو حالا که اینقد مهربونی اینقد خانومی من با درکو فهم  بیاد خودم غذاشو بدم آی‌ ماچش می‌کنم قوبنش میرم

خوب من برم که کلی‌ کار دارم سعی‌ می‌کنم دیگه از این به بعد بیشتر بیام بنویسم چون هر چی‌ نمینویسم یادم میره که بعدا بنویسم

خیلی‌ خیلی‌ دوستتون دارم

یکی‌ از دوست جونام ازم خواسته بود آدرس سایتی که توش سریال آسی رو میبینم رو بذارم البته من الان با سی‌دی این فیلم رو نگاه می‌کنم ولی‌ از این سایت خودم قبلا دیده بودم ولی‌ خوب ترجمه نشده انگلیسی نداره با زبون ترکی هست  

 http://webtv.kanald.com.tr/Detail.aspx?Id=3521

من و تو

تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390سـاعت 10:58 نويسنده setayesh|

 

سلام به همه دوستان گلم

دیروز کنار پنجره ایستاده بودم یه آهنگ گرفته بودم داشتم باهاش میخوندم تو حس حال خودم بودم یه ریز بارون میومد یه هوو یکی‌ از پشت محکم بغلم کرد یه جیغ بنفش کشیدم امیر گفت ساکت منم همین جوری نگاش می‌کردم یک شاخه گل رز واسم آورده بود گفتم چرا این وقت روز امدی گفت کارم تموم شد گفتم بیام خونه ناراحتی‌ برم نگاش کردم خودمو انداختم بغلش خیلی‌ وقت بود اینجوری ندیده بودمش اشک از چشام جاری شد آخه از اون روز که باباش فوت شده همیشه تو خودش بود اونم بغلم کرد بوسم میکرد مثل قبلنا عاشقونه شدیم بد جور دلم واسه این عشقولانه هامون تنگ شده بود رفتیم کنار پنجره نشستیم بغلم کرده بود همش عاشقونه باهم حرف میزد از پشت پنجره بارونو نگاه میکردیمو حرف میزدیم یه حس خوبی‌ داشتم خیلی‌ خاص بود گرمای تنش رو حس می‌کردم خواستم صورتمو به صورتش بمالم ولی‌ ریشش اذیتم میکرد دل‌هم نیومد بش بگم چرا ریشتو نمی‌زنی اشکال نداره پدرشه بذار تا اون روز که می‌خواد به خاطرش وایسه

گفت ستایش میدونی‌ الان دلم چی‌ خواست گفتم چی‌ گفت پا شو بریم زیر بارون قدم بزنیم فورا پا شدم لباس پوشیدم دستمو گرفت رفتیم به گلی هم گفتیم بره شام درست نکنه رفتیم زیر بارون دستمو گرفته بود هوا هم سرد بود هی‌ راه میرفتیمو حرف میزدیم مس اون قدیما هر چی‌ حرف میزدیم تمومی نداشت نمیدونم چرا هر وقت بارون میاد هوا عاشقونه می‌شه بد جورSmiley دیروز امیر خیلی‌ سر حال بود و بر خلاف این مدت که همش تو خودش بود خیلی‌ بهتر شده بود بارونو خیلی‌ دوست داشتم برگهای روی خیابون مثل یه فرش پاییزی شده بودن دستمو محکم گرفته بود واسم حرف میزد فقط گوش میدادم یه جا یه نیمکت چوبی بود زیر یه درخت رفتیم اونجا با هم نشستیم از پشت بغلم کرده بود چه جای دنجی بود چه حس قشنگی‌ بود اینقد خیس شده بودیم انگار با لباس رفته بودیم زیر دوش فکر کنم هر کی‌ از کنارمون رد میشد فکر میکرد دیونه ایم هی‌ بوسم میکرد قربونم میرفت میگفت منو ببخش این مدت اصلا تو رو یادم رفته بود گفتم نمی‌خوام دیگه اینجوری حرف بزنی‌ تو منو یادت نرفت بود بلکه داغ دار بودی حسو حالشو‌ نداشتی‌ میگه ستایش میدونی‌ امروز چه روزی میگم نه میگه امروز اون روزی که که که که میگم خوب بگو می‌خوای سکته کنم میگه که شمارتو از گوشی سامان کش رفتم حالا هر ۲ با صدای بلند خندیدیم اونم بعد این همه مدت خیلی‌ حال داد داد زدم عاشقتم دوست دارم عزیزمممممممممممممممم Smiley اونم میگه من بیشتر

دوستت دارممممم عزیزممممم بیشتر از هر وقت دیگه ای دوست دارم خوبه منSmiley

با تـــو بودن را تقسیم نمیکنــ ــم

بر هیچ معادلـ ــ ـه ای

تو تنها از آن منـ ـ ـی

........

مــی دانــ ـی

اگـــر هنوز هم تورا آرزو می کنم

برای بـی آرزو بودن من نیست شـ ـاید

آرزویی زیبــ ـاتر از تـــ ــــو ســراغ ندارم Smiley

چتر ها را باید بست ، زیر باران باید رفت . فكر را ، خاطره را زیر باران باید برد . با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت . دوست را ، زیر باران باید دید . عشق را زیر باران باید جست . زیر باران باید با زن خوابید . زیر باران باید بازی كرد . زیر باران باید چیز نوشت ، نیلوفر كاشتSmiley

اینقد خیس شده بودیم از همه جامون آب میچکید ولی‌ خیلی‌ روز خوبی‌ بود ولی‌ دیگه نمی‌شد پیاده برگردیم واسادیم تاکسی بگیریم هیچ کی‌ سوارمون نکرد از بس خیس بودیم مجبور شدیم با این دوچرخها بیایم خونه و این شد من سرما خوردم و اسمشم گذشتم سرما خوردگی عشقولانه

امدیم خونه هر ۲ رفتیم زیر دوش یه لباس گرم پوشیدیم میگم امیر من هوس سیب زمینی و تخم مرغ آب پزه با کره کردم فورا رفت گذاشت روز گاز اومد کنارم بغلم کرده بود آماده که شد هر ۲ رفتیم زدیم به رگ ولی‌ هیچ کی‌ حس جمع کردن نداشت امیر میگفت ستایش میدونی‌ من هوس اون دلمه‌های مامانتو کردم آخه این مدت که ایران بودیم مامانم هر روز یه غذا که من دوست داشتم درست میکرد میوورد واسم خونه مادر شوهرم بعد منو خواهر شوهرام با امیر نصف شب میل میکردیم یه روز دلمه واسم آورد بود یعنی‌ یه قابلمه پر بود ولی‌ اینقد خوشمزه بود ۴ نفری تا تهشو خوردیم بعضی‌ شبا تا خود صبح نمی‌‌خوابیدیم همش حرف میزدیم بعضی‌ وقتا وسط حرفا شونم گریه میکردن واقعا چقد روزهای سختی‌ بود از وقتی‌ برگشتیم چین خواهر شوهر بزرگم یک روز در میان به من زنگ زده و حالمونو پرسیده واقعا مس یه خواهر دوستشون دارم و این چند وقت باعث شد خیلی‌ به هم عادت کنیم

تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390سـاعت 13:29 نويسنده setayesh|

 

سلاممممم

وقتی‌ دیدیم بلیت گیر نمیاد مجبوری با هواپیمای ماهان امدیم ساعت ۱۱ به وقت اینجا پرواز کردیم وای خدایا هواپیماهای ایرانی‌ چقد داغونن خدائیش تا رسیدیم داشتم خفه میشودم حالا یه بوی پلاستیکی‌ هم میداد یکی‌ از خدمه‌ها اومد ازم سوالاتی کرد گفتی‌ ایرانی‌ هستی‌ گفتم بله گفت چندمین بار با هواپیمای ماهان داری برمی‌گردی گفتم اولین بار گفت تا حالا با چه هواپیماهای برمیگشتی گفتم یه بار قطر بقیش همیشه امارت گفت یه فرم میارم میتونی‌ واسم پرش کنی‌ قبول کردم تمام سوالاتش این بو که هواپیمای ماهان در مقابل بقیه هواپیماها .... امیر نمیدونست پدرش فوت کرده خیلی‌ آروم خوابش برد منم که دیدم اون خواب خوابم برد وقتی‌ بیدار شدیم ساعت ۴/۳۸ به وقت ایران بود رسیده بودیم تهران نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت از یه طرف که میدونستم الان که برم بیرون بابا مامانمو میبینم خوشحال بودم از یه طرفم پدر امیر واقعا هیچ حس خوبی‌ نداشتم امیر از موقعی که سوار شدیم خوابید تا اون موقع که نشستیم گفتم امیر بیدار نمیشی‌ رسیدیم رفتیم بارمون رو تحویل گرفتیم وقتی‌ امدیم کنار شیشه همش دنبال مامانم میگشتم که یه هوو سامان رو دیدم از خوشحالی‌ همه چی‌ یادم رفت داد زدم سامان قوبونش بشم مامانم رفته بود اون ور تر داشت دنبالم می‌گشت زودی رفتیم بیرون خودمو انداختم بغل مامانم فورا اشکم در اومد یه جوری بود همه اشکشون در اومد شاید واسه این بود پدر امیر ....

وقتی‌ از فرودگاه امام امدیم بیرون تهران چقد سرد بود خدایا یه بارونی‌ میومد من رفتم خونه بابام اینا گفتم صبحش زود میرم اونجا امیر هم قبول کرد ولی‌ گفت اون حتما امشب میره پیش خونوادش دیگه امیر با سامان رفت منم با بابا  مامانم چه کیفی می‌کردم که وارد شهر میشودیم مامان جلو نشست بود من عقب یه سر دستمو تو دستش گرفته بود میگفت ستایش چاق شودی نگذار چاق بشی داشتم شهر رو نگاه می‌کردم آی‌ خدا چه ذوق کرده بودم همش می‌گفتم بابایی چقد تهران عوض شده مگه نه اونم میگفت من که چیزی نمی‌بینم یه   تونل    جدید تو همت زده بودن  تونل رسالت گفتم همین گفت مگه اینو ندیدی گفتم نه گفت این که خیلی‌ وقت شهر خلوت خلوت بود همه چیش واسم تازگی داشت همه چی‌

وقتی‌ رسیدیم خونه چه ذوقی کردم خدایا داداش کوچیکم خواب بود رفتم اتاقش بوس بوسش کردمKiss On The Hand اصلا یادم رفته بود واسه چی‌ برگشتم همش داشتم واسه خودم ذوق مرگ میشودم چقد خونمون عوض شده بود مامان گفت برو یه دوش بگیر خستگیت در ره دیگه داره صبح می‌شه باید بریم اونجا اون موقع بود یادم اومد واسه چی‌ برگشتیم زودی رفتم دوش گرفتم ساعت ۷.۳۰ بود گفتم مامان الان میریم اونجا اولین بار با فامیلش  روبرو میشم گفتم برم یه کم ابروهامو مرتب کنم بعد بریم مامانم گفت زشته گفتم نه چرا زشت مامانم زود زنگ زد به دوستش که واسه نامزدیو عروسیمم رفته بودم پیشش اونم گفت بیاید زود رفتیم یه صفای به صورتم دادم ولی‌ کاملا دخترانه ابروهامو واسم برداشت فقط اون گوشه اخرشو یه کم نازک کرده بود وقتی‌ از تو آیینه خودمو دیدم کلی‌ کیف کردم دیگه همین که تموم شدم زودی پیش به سوی خونه امیر اینا ساعت ۱۰/۲۰ بود رسیدیم وای خدایا همین که پرچمهای سیاهو دیدم اشکم در اومد چقد ناراحت شدم وقتی‌ رفتیم تو خواهر شوهرام   داشتن گریه میکردن جیغ میزدن مادر شوهرم داغون بود صداش در نمیومد تا رفتم تو خواهر شوهرم اومد بغلم کرد گریه میکرد دیگه منم یه ریز گریه می‌کردم رفتم مامان امیر رو بغل کردم گریه همش گریه ...

خونشون به قدری شلوغ بود که نگو دیگه کنار مادر شوهرم نشسته بودم فامیلش همه اومدن رو بوسیو تسلیت می‌گفتن ...............

امیر رفته بود اتاق باباش اصلا نمیومد بیرون درم قفل کرده بود در رو رو هیچکس باز نمیکرد همش میگفت می‌خوام تنها باشم رفتم در زدم گفتم امیر منم ستایش الهی من پیش مرگش بشم فورا در رو باز کرد خودشو انداخت بغلم هر دو با صدای بلند زدیم زیر گریه منو برد تو اتاق باز درو بست یه آلبوم گذشته بود مال باباش بود هی‌ نگاه میکرد در سکوت خودش گریه میکرد اینقد گریه کرده بود چشاش کامل باز نمی‌شد 

دیگه نمی‌خوام از مراسمو اینا بنویسم دیگه همتون میدونین واقعا روزهای سختی بود امیدوارم واسه هیچ کس پیش نیاد وقتی‌ امیر رو اونجور میدیدم گریه میکرد می‌خواستم دنیا نباشه ولی‌ خوب کاری از دست هیچ کس بر نمیومد واقعا خدا رحمتشون کنه

دیگه تنهاش نگذاشتم تا روز اخری که اونجا بودیم رفتم خونه بابام اینا دیگه تا روز بعدش ساعت ۵ بود امیر زنگ زد گفت بد جور ترافیک تا من از اینجا بیام خونه شما دیگه به پرواز نمیرسیم تو با بابات اینا بیا فرودگاه من با داداشم گفتم باشه دیگه زودی آماده شدیم راه افتادیم وای عجب ترافیکی وحشتناک بود ساعت ۵.۲۰ که راه افتادیم ساعت ۸.۴۰ رسیدیم فرودگاه

 ۱۱ روز از درگذشت پدر امیر میگذاشت که برگشتیم چین من اول به خاطر اینکه امیر تنها نباشه بعد دانشگاه برگشتم بعد دیگه از وقتی‌ برگشتم اکثرا مهمون داریم  واقعا ببخشید این چند روز به قدری درگیر بودم نتونستم آاپ کنم چون باید تا ۱ ماه دیگه باز برگردیم تهران بعد شبا اصلا نمیتونم بیام چون دوست ندارم یک لحظه امیر رو تنها بذارم خدا رو شکر الان خیلی‌ بهتره

خیلی‌ حرفا واسه گفتن داشتم ولی‌ نمی‌رسم همشو بنویسم بعد شما هم خسته میشین

دوستتون دارم خیلی‌ زیاد

تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390سـاعت 18:15 نويسنده setayesh|

 

سلام به همه دوستان گلم خیلی‌ خیلی‌ معذرت که نگرانتون کردم همه چی‌ خیلی‌ اتفاقی‌ شد نتونستم بیام و خبر بدم واقعا به داشتن دوستان گلی مثل  شما افتخار می‌کنم خیلی‌ دوستتون دارم مهربونا

دیشب امیر که اومد اینقد دلتنگ بود که خدا میدونه دیگه مثله قبلا که با شوخی و خنده از در میومد نبود دیگه فورا نیومد منو بغل کنه دیگه حوصله شوخی کردن نداشت احساس کردم خونمون خیلی‌ سرده رفتم کولر گرم رو روشن کردم رفتم پیش امیر نشستم گفتم امیر جون غذا آمادس گفت نمی‌خورم میل ندارم ستایش میگم چرا اینجوری میکنی‌ خدا رو شکر که چیزی نشده با صدای گرفته میگه چطور چیزی نشده میدونی‌ کسی‌ که اینجوری شده پدرم میگم منم خوب ناراحتم ولی‌ کاری نمی‌شه کرد بیا بهشون زنگ بزنیم ببینیم حالا بابا خوب شده میگه یه ساعت پیش زنگ زدم هنوز حرف نمی‌زنه

احساس کردم می‌خواد تنها باشه رفتم تو اتاقم از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم انگار آسمونم دلش مثه من گرفته ۳ روز یه ریز داره میگریه خیلی‌ گریه‌ام میومد اما جلو خودم رو گرفتم که امیر ناراحت نشه رفتم یه صندلی آوردم کتم رو پوشیدم رفتم رو تراس هوا هم زیاد سرد نبود از اونجا آسمون رو نگاه می‌کردم بارون خیلی‌ زیبا بود زیباتر از اون این بود سرمایه بیرون باعث میشد داغیه صورتم رو احساس نکنم یه هوو گلی‌ اومد گفت میرم با سر گفتم باشه یه هوو گفتم گلی‌ امیر چیکار می‌کنه گفت دراز کشیده گفتم باشه برو اون که رفت در تراس رو بست ۳۰ مین میشد که گلی‌ رفته بود امیر در رو باز کرد ستایش اینجایی با سر گفتم آره گفت خیلی‌ صدات کردم نشنیدی با سر گفتم نه دمپایی رو پوشید اومد پیشم گفت سردت می‌شه بیا بریم تو گفتم اینجا رو خیلی‌ دوست دارم هر وقت دلم میگیره میام اینجا آروم میشم گفت یه لحظه پا شو از رو صندلی بلند شدم خودش نشست گفت حالا بیا بغلم بشین فورا رفتم بغلش دستمو حلقه کردم در گردنش همون جا اشکم سرازیر شد امیر هم با بغض خیلی‌ زیادی گفت معذرت تو رو هم ناراحت کردم گفتم نه تو منو ناراحت نکردی من خودم طاقت اینو ندارم تو رو غمگین ببینم محکم بغلش کرده بودم دلم فقط گریه می‌خواست اونم انگار دنبال بهونه بود!!!!!

خیلی‌ حرف زدیم خیلی‌ درد دل‌ کردیم خیلی‌ حالم بهتر شده بود امیر تنها چیزی که ازش حرف میزد پدرش بود با جون دل‌ به حرفش گوش میدادم تا میشد دلداریش میدادم میگفت کاش زودتر می‌گفتن یه سر میرفتم پیشش گفتم نه بهتر که نگفتن یعنی‌ تو اینقد احساسی‌ هستی‌ امیر مطمئنم پدرت یه صلاحی دونسته که گفته بش نگین تو خیلی‌ عاطفی هستی‌ و این شد من با مخفی‌ کردن قضیه اصلا مخالف نیستم بلکه موافقم هستم

امروز از یونی که اومدم دیدم ایران ساعت ۸.۳۰ صبح زنگ زدم خونه بابام اینا دلم صدای مامانیم رو می‌خواست داداش کوچیکم گوشی رو ور داشت گفتم مامان کجاست گفت خوابیده هنوز بیدار نشد اونم خواب خواب داشت حرف میزد قربونش بشم

میگه ستی دلم تنگ شده واست کی‌ برمی‌گردی آجی گفتم ایشالا خیلی‌ زود برمی‌گردم گفت گوشی دستت برم مامانو صدا کنم نگفتم نه چون دلم صدای مهربونش رو می‌خواست گفتم باشه منتظرم

مامانم :الو ستایش دخترم

من: سلام مامان جون خوبی‌

سلام دخترم خوبم عزیزکم شما چطورین امیر خوبین گفتم ما خوبیم یه کم حرف زدیم چقد آروم میشم وقتی‌ صداشون رو مینشنوم   مامان می‌شه یه سر بری بابای امیر رو ببینی‌ دیگه قضیه رو واسش گفتم خیلی‌ ناراحت شد گفت حتما یه کم دیگه الان زود به مادر شوورت زنگ میزنم هماهنگ می‌کنم ببینم کدوم بیمارستان میرم

دیگه منم ناراحت نشستم پای درسو مشقم نزدیکی ساعت ۵ بود گوشیم زنگ خورد مامان امیر بود بد جور صداش گرفته بود گفتم بابا چطوره مامان گفت اصلا خوب نیست تا اینو گفت حالم گرفته شد گفتم مامان تو رو خدا به امیر هیچی‌ نگین از اون روز تا حالا خیلی‌ حالش بده ما هم زود کارامون رو تموم می‌کنیم برمی‌گردیم گفت نه عزیزم من زنگ زدم با تو حرف بزنم اگه مامانتم چیزی واست تعریف کرد به امیر نگی‌ گفتم نه اصلا چیزی نمیگم تا اون قطع کرد به مامانم زنگ زدم گفت رفته میگفت ستایش فقط نفس میکشه یعنی‌ بدتر از اون چه فکرشم می‌کنین حالش بده یه جور سریعتر کاراتون رو بکنین که امیر بتونه باباش رو ببینه میگم مامان منم الان تو امتحانو درس یونی چطور همه چیو ول کنم گفت به خدا اینی که من دیدم باید واسه اینکه ببینش هر چه زودتر برگردین آی‌ خدا حالا خودت بگو من چیکار کنم

به قدری حالم بد بود که نگو از یه سؤ دانشگام از یه سؤ هم امیر باباش شوخی نیست که از یه طرفم چطور بش بگم خدایا تو بد موقیتیم بد

می‌خواستم درس بخونم نمیتونستم حواسم همش پرت میشد تنها فکر من امیر چطور بهش بگم زنگ زدم کلی‌ با سمیرا حرف زدم اون میگه ستایش باید زودتر برگردین وگ نه امیر تا آخر عمرش خودشو نمیبخشه  

از پنجره دارم بیرون رو نگاه می‌کنم بارون می‌باره اونم چه بارونی‌چقد دوست دارم وقتی‌ دلم میگیره برم زیر بارون قدم بزنم فکر کنم

تا اینجا رو اون روز قبل برگشتنم نوشته بودم و ثبت موقت کرده بودم

حالا ادامه ماجرا‌ نصفش رو امروز مینویسم بقیشو فردا چون خستم نمیتونم زیاد تایپ کنم

همین جوری داشتم بارون رو نگاه می‌کردم که گوشیم زنگ خورد مامان بود تا شمارشو دیدم مطمئن شدم یه اتفاقی‌ افتاده آخه اون روز ته دلم یه دلشوره عجیب بود همین که باهاش حرف زدم گفتم مامان پدر امیر چیزی شد گفت آروم باش و................... آخر سر گفت پدرش فوت شده و نباید به امیر بگم تا میرسیم ایران تا گوشیو گذاشتم امیر زنگ زد گفت ستایش آماده شو برمی‌گردیم امشب همه چی‌ خیلی‌ اتفاقی‌ شد حتا نتونستم بیام و اینجا خبر بدم تند تند لباسم رو جمع کردم هنوز آماده نشد بودم امیر اومد ساعت ۶ بود رفتیم فرودگاه بلیتمونم اوکی نشده بود وEmirates جا نداشت واسه ۶ صبحم باز جا  نداشت مجبور شدیم با پرواز مستقیم هوپیمأی ایرانی‌ ماهان برگردیم تازه اونم قسمت business class جا نداشت مجبور شدیم تو Economy Class !!!!!!!!!!!!!

خیلی‌ دوستتون دارم مهربونا

تاريخ سه شنبه هشتم آذر 1390سـاعت 8:32 نويسنده setayesh|